در غم لاله هاى بم .
به نام خداي دانا و أعظم
خداي ساعات شادي و ماتم
نام خداوند زينت كلام
بر پيغمبرش درود و سلام
شبي كه آن شب ألف شهر بود
خداي آسمان با زمين قهر بود
از هشتاد و دو نه ماه پياپي
هم گذشت پنج روز از موسم دي
به خواب شيرين خفته بود ايران
شد عضوي از آن بيمار و ويران
چه خوب گفت كه باد رب از او راضي
جناب استاد سعدي شيرازي
«چو عضوي به درد آورد روزگار
دگر عضوها را نماند قرار»
«إذا زُلزِلـَت» زمين و زمان
ديشب نازل شد بر خاك كرمان
« بـِأيّ ذنبٍ قـُتـِلـَت » يا رب
اين طفل معصوم در دل اين شب
شب بي پايان خواب ابدي
خبر ز صبحش نداشت احدي
قلعه خاكي دوباره خاك شد
چهره ميهن بسي غمناك شد
بيش از هفتاد هزار هموطن
در خانه خود پوشيدند كفن
هزاران عزيز شدند آواره
دل مادران شد پاره پاره
جمعه خونين جمعه سياه
پژمرده شدند هر گل و گياه
گهواره أرض لرزيد و لرزيد
هزاران هزار كودك را بلعيد
شنيدم يكي بناليد سخت
كه مي گفت اي واي دنيامون رفت
يك نوجوان از بي اماني
ديدم كه مي گفت آي ماماني
آن مادر گويد پس از دخترم
خاك كدام شهر ريزم بر سرم
اين مادر خورد غبطه آني
كه رفت و نماند از او نشاني
آن يكي گويد خدا خدا را
يكي هم كند با غم مدارا
جگرگوشه مادر مدفون است
طفلي در غم مادر محزون است
يكي مي گردد پي برادر
خواهري روي زانوي خواهر
يكي دوان است سوي بابايش
شكسته يكي هردو پاهايش
يادش به خير باد بناي محكم
فوت عزيزان به او داده غم
شهر جديد قبرستان بم
خفته اند در آن گروهي بي غم
بديدند اين قوم صغري محشري
فتاده بر خاك بي جان پيكري
دل هاشان رها ز قيد حيات
دراز كشيده بر تخت ممات
نه غم عيال نه آه فرزند
نه گويند امروز قند كيلويي چند
نه كـَشند جَور سردي و گرمي
نه غم تهيه پوشاك نرمي
به ديدار حق شاد و شادمان
ارواح سفيد پر زد به آسمان
اين ماييم مانده به حسرتمندي
در گير و دار هر چون و چندي
در تلويزيون بم را كه بينيم
از غصه روي زمين نشينيم
خاطره هاي تك تك گل ها
پرپر مي كند تمام دل ها
خانه خاموش و ويرانه منزل
داغ رفتگان بمانده بر دل
كوتاه كن سخن آشناي غريب
عبرت گير از اين قصه عجيب
معروف آشنا - نوين – دي ماه 82

